خیلی دلم واسه نوشتن و خوندن وب لاگای دوستام تنگ شده بود.
کنکور ارشدو هم دادم.....
فکر می کردم خوب دادم ولی بعد از اومدن کلید سوالا و چک کردن دیدم اوضاع و احوال خیلی بده.
نتیجه اش 2 3 روز گریه و افسردگی من بود.
بگذریم.....
عید داره از راه می رسه و نمی خوام از چیزای بد و ناراحت کننده حرف بزنم.
پنچ شنبه و جمعه هفته پیش همش مشغول خرید بودیم!
چه کیفی داره خرید! پنج شنبه من و عشقم رفتیم پاساژ ونک و قائم و تندیس.
ونک که هیچ خبری از حراجی عید نبود ولی قائم و تندیس خوب بودن.من از قائم یه تونیک و از تندیس مانتو خریدم.
جمعه هم صبح زود بیدار شدیم و رفتیم بازار.واییییی.خیلی شلوغ پلوغ بود.منم که جو گیر!!!هی چیز می خریدم.
واسه مامان و مامان بزرگ و خواهر شوهر و ..... خلاصه کلی خرید کردیم و خسته کوفته رفتیم خونه.
جمعه این هفته هم می ریم!
پنج شنبه این هغته هم وقت آرایشگاه دارم .هنوز نمی دونم موهامو چکار کنم. از طرفی رنگ موهامو دوست دارم و می گم فقط ریششو رنگ کنم .از طرفی هم دوست دارم یه تغییری کنم.نمی دونم....
ما 24 ام می ریم وطن پیش مامان بابام!از عید فطر که شهریور بود تا حالا نرفتم خونه....
تا حالا انقدر طولانی از خونه پدری دور نشده بودم.
خونه تکونی رو هم خودم فعلا شروع کردم و هر روز یه خورده از کارا رو انجام می دم.
دیوارا و کف مونده که گذاشتم با عشقم انجام بدم.
کلاس خوشنویسی خیلی وقت که نرفتم.
به خاطر کنکور تعطیلش کرده بودم...دلم لک زده واسه کلاس رفتن. سعی می کنم بعد از عید برم.
پارسال عید تصمیم گرفته بودم سمنو درست کنم !!! و بنا به دلایلی از جمله تعجب و استقبال نکردن اطرافیان و از جمله شوهر و مادر و پدر گرامی منصرف شدم ولی به خودم قول دادم حتما امسال درست خواهم کرد و به هیشکی هم نمی دم بخوره!!
تو خیابونا حال و هوای عید اومده.... چه حال و هوای خوبی.
یادمه پارسال عید بابام به مامانم می گفت که دیگه آخرین سالیه که دخترت عید اینجاست و سفره 7 سینو می چینه.مامانمم با نگرانی نگاهم کردو گفت نه!! سال دیگه هم خودش باید بیاد و 7 سینو بچینه....
چه خوب شد که امسال 4 روز مونده به عید می رم.خدا کنه هر سال عید بتونیم زودتر بریم و من 7 سین خونمونو بچینم.
یه 7 سین هم اینجا می چینیم.2 تایی با همدیگه. اولین 7 سین زندگی مشترکمون.
بعد از 2 ماه غیبت!!
وقتی به تاریخ آخرین مطلبی که نوشته بودم نگاه کردم باورم نمی شد 2 ماه به وب و دوستای گلم سر نزدم!!
تو این 2 ماه که 1 ماهش ماه رمضون بود و با کمبود وقت مواجه می شدم!1 ماهم هست که شروع کردم به درس خوندن واسه ارشد!!!
خداییش فکر نمی کردم انقد واسه ارشد جدی و مصمم باشم(چشم نزنم خودمو!)
بعد از عروسی خواستم دنبال کار بگردم ولی فکرشو کردم که اگه برم سر کار دیگه وقت نمی شه به اون صورت واسه درس وقت بزارم و بهتره فعلا وقتمو واسه درس بزارم.هیچ وقت واسه کار کردن دیر نمی شه.
1 ماه دیگه عروسی دختر عمومه و منم مشغول رژیم و ورزش و .... خلاصه همه سعیمو می کنم که به حالت ایده آل قبل از ماه رمضون برسم.تو این مدت انقدر مهمونی و پا گشا رفتیم و غذاهای رنگانگ و چرب خوردیم که حسابی چاق و چله شدم و مامانم که واسه عید فطر منو دید بطور جدی بهم تذکر داد که رژیمو شروع کنم.
منم عزممو جزم کردم و به همسر عزیزم با عصبانیت گفتم : ببین من می خوام رژیم بگیرم.از این به بعد شام نمی خوام بخورم.اصرار هم نکن که یکم بخورم.نمی خوام!
تو دلم گفتم الان یکم اصرار می کنه و می گه بدون تو که از گلوم پایین نمی ره ولی با کمال تعجب دیدم گفت: باشه نخور .خوبه .باریکالا که می خوای باربی بشی!!!
اونجا بود که فهمیدم وضع هیکلم خیلی بهم خورده!
دعا کنید بتونم خوب وزن کم کنم.
فردا عقد یکی از دوستامه.عقدشون محضریه.من خیلی براش نگرانم.خدا جون مواظب دوستم و زندگی که می خواد شروع کنه باش.
به خدا من بی معرفت نیستم!
این خونه داری و شوهر داری بد جور وقت منو گرفته و منم که تازه واردم وقت کم میارم.
خدا وکیلی فکر نمی کرده خونه داری انقدر سخت باشه!هر روز یه عالمه کار خونه دارم و هر چی تمیز می کنم و می سابم و می پزم و می شورم بازم کمه.الانم با اجازه جند روز یه عالمه لباس واسه اتو کردن رو هم تلمبار شده و منم عین خیالم نیست!
اوایل تو خونه موندن بد حور اذیتم می کرد و آفای خونه هم که علایق و آرزوهای منو می دونست یه روز اومد خونه و با خوشحالی گفت که نزدیک خونمون کلاسای انجمن خوشنویسان برگزار می شه و منم که همیشه دلم می خواست خوشنویسی رو حرفه ی یاد بگیرم رفتم ثبت نام کردم و ۲ روز دز هفته می رم کلاس.الانم ۵ جلسه هست که رفتم و تازه دوست هم پیدا کردم!
خلاصه اینحوری یکم مشغول شدم البته کم کم باید اراده آهنینمو رو کنم و بشینم واسه کنکور ارشد بخونم.
از آشپزی و دست پختم بخوام بگم که هر چی گفتم کمه!(خود شیفته!)خداییش ۲ روز پیش یه قرمه سبزی پختم که خودم از خوشمزگیش انقدر غافلگیر شدم که موقع خوردن یه بند می گفتم "من به خودم افتخار می کنم٬خیلی خوب شده،عجب جیزی ساختم من.....!" آقا گل هم بنده خدا همش می گفت بابا امون بده منم یکم تعریف کنم.
سخت ترین کار خونه داری که خیلی باهاش مشکل دارم خرید سبزیه!! یه میوه فروشی خوب سر راه کلاسمه و از اونجا که رد می شم میوه می خرم ولی هنوز جرات نکردم سبزی بخرم!!آخه بلد نیستم!
من از سبزی ها فقط ریحون و نعنا رو بلدم و تازه فرق جعفری و گشنیز رو نمی دونم!بقیه سبزی ها که دیگه هیچ!!
تازه الان ماه رمضونه همه سبزی ها رو صبح می برن و نمی شه وایسم منتظر آقا گل که با هم بریم!
با مرغ و گوشت که سعی کردم کنار بیام!البته خیلی برام سخت بود بسته بندی کردنشون!همیشه از این کار متنفر بودم!
من اصلا تو نخ قیمت های جنس ها نیستم و خدا رو شکر که آفا گل حسابی وارد و گر نه راحت می شه سر من کلاه گذاشت!
چند وقت پیش که رفته بودیم شهروند چند بسته گوشت خریده بودیم و من با کالسکه وایساده بودم یه گوشه منتظر آقا گل که یه خانمی اومد سمتمو ازم پرسید خانم گوشتا رو بسته ای چد خریدین؟؟
قیافه من اون لحظه دیدنی بود!!!نمی دونستم چی بگم.به سرم زد یه قیمت الکی بگم ولی پشیمون شدم ،گفتم یه قیمت الکی بگم که وضع بدتر می شه.بنابراین با کمال خونسردی و اعتماد به نفس تو چشاش نگاه کردم و گفتم"نمی دونم!!"
بعد از اون قضیه سعی کردم یکم اطلاعاتمو در این زمینه بالا ببرم که یه وقت اینجوری ضایع نشم!
۵ شنبه جمعه ها من و عشقم با هم می ریم رستورانا و پارکای مختلف. رستوران ناپلی تو ملاصدرا و پارک آب و آتش فعلا رتبه اول رو دارن.پیشنهاد می کنم حتما برید!!
امشب می خوام سوپ و پیراشکی گوشت که از مطبخ رویا یاد گرفتم رو درست کنم.الاناست که آفای خونه بیاد و منم هنوز یه عالمه از کارام مونده!
ماه رمضون و روزه گرفتن و سحری بیدار شدن با عشقم یه حال و هوای خاصی داره که حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم.
در اولین فرصت میام وب لاگای دوستای گلمو می خونم.فعلا.......
مرسی از همه دوستای گلی که تو پست قبلی تبریک گفتن!کلی خوشحالم کردید.
من الان ۹ روز که از ازدواجم می گذره.
دوستای خوبم عروسی من به خیر و خوشی و بدون هیچ مشکلی برگزار شد و جای همه دوستان خالی بود واقعا.
نمی دونم از کجا شروع کنم!!
شب قبل از عروسی مصادف بود با فینال جام جهانی 
و البته حنا بندون من.حنا بندون خیلی مختصر و مفید که فقط فامیلای نزدیک بودن.خلاصه ما بهشون گفتیم زود بیان که زود هم برن و ما بتونیم یه استراحتی واسه روز عروسی داشته باشیم.که از شانس ما فوتبال به وقت اضافه کشید و تا ساعت ۲ مهمون داشتیم!!
منم صبح ساعت ۷.۳۰ باید آرایشگاه می بودم که البته تنبلی کردم و ساعت ۸ رفتم.
انقدر کارامونو هول هولکی انجام دادیم که ما فراموش کرده بودیم لباس عروسمو بدیم اتو بخار. چون تو کارتون بود و خیلی چروک شده بود.خلاصه ما شب حنا بندون بردیم اتو بخار پیش خونمون و یارو گفت فردا صبح تحویل می ده.هر چی هم اصرار کردیم اصلا قبول نکرد.وقت هم نداستیم جای دیگه ببریم.خلاصه منم کلی استرس داشتم که اگه بد قولی کنه چی؟!
خدا رو شکر بد قولی نکرد و لباسمو خواهر شوهر و مادر شوهر آوردن آرایشگاه.
اول آرایش صورتمو انجام دادن.دل تو دلم نبود که خودمو تو آینه ببینم!!خداییش خیلی از آرایشم راضی بودم.موادی که استفاده می کرد واقعا عالی بودن و تا آخر شب حتی رژم هم پاک نشد.
مدل موهامو هم خودم انتخاب کردم.خبلی ناز بود.هر کی می دید کلی تعریف می کرد.
ساعت ۲ دوماد جونم اومد دنبالم
و ما رفتیم پیش به سوی آتلیه!
هوا افتضاح گرم بود و دوشنبه ای بود که از شدت گرما تعطیلش کرده بودن.من همه نگرانیم این بود که آرایشم پاک نشه چون منم خیلی گرماییم.
تو راه همه بوق بوق بوق واسمون می کردن.تو آتلیه هم هوا گرممممممم.وای یادم می یاد گرمم می شه!خلاصه تند تند عکسا رو گرفتیم و رفتیم باغ.تو باغ هم هر کاری که عکاس و فیلمبردار می گفتن انجام دادم.بشیم لبه استخر!بخواب رو زمین!دور خودت بچرخ!لم بده رو زمین!این جوری دراز بکش!!
خلاصه بگم این لباس عروس خوشگل من کلی کثیف شد!!انقدر ناراحت شدم
ولی فیلمبردارم گفت حساسیت نشون نده معلوم نیست.
ساعت ۷.۳۰ رسیدیم تالار.نیم ساعت دیر رسیدیم ولی بازم خوب رسیدیم.چون تعطیل بود راه ها خلوت بودن و خیلی از بابت اینکه ترافیکی نبود شانس اوردیم.

رفتیم تو تالار و مامان من تا منو دید اشک تو چشاش جمع شد
.بمیرم براش.
همه دختر مخترا کلی خوشکل کرده بودن.تند تند مراسم عقدو تموم کردیم و با دوماد رفتیم به مهمونا خوشامد گفتیم.همه تبریک گفتن.
من و دوماد با هم یکم رقصیدیم
.بعد دوماد جون رفت مردونه و ما هم مشغول رقصیدن شدیم.
دی جی کلی آهنگای خوشگل و رقص نور و دود واسمون گذاشت.
وقتی چراغا رو خاموش کرد واسه رقص نور من دیدم عده رقاصا زیاد شدن!!همه دیدن تاریکه اومدن وسط!!
ساعت ۱۰ شام سرو شد.شیرین پلو.باقالی پلو با گوشت.زرشک پلو.جوجه کباب.سالاد الویه.سالاد فصل.کرم کارامل.ژله.دلستر.نوشابه.دوغ!! اینم از لیست غذا.
تو یه چشم به هم زدن عروسی تموم شد و یه سری از فامیلای دور و دوستامون رفتن.بقیه دنبال ماشین عروس بوق بوق بازی و خلاصه رسیدیم خونه.من دیدم گوسفندو می خان سر ببرن.
اگر چه از این رسم خوشم نمیومد ولی چیزی نگفتم و گذاستم رسمو رسوماشونو انجام بدن.ما رفتین بالا خونمون و بقیه هم پشت سر ما.تو خونه هم یه عالمه بزن برقص راه انداختن.
خودمونی که بودن من خیلی حال کردم.داداشم با زن داداشم می رقصید.خواهر شوهرم با برادراش.....کلا جو باحالی بود.

خواهر شوهرم با شوهرم باباکرم رقصیدن که خیلی با مزه بود.یه کلاه خریده بودن مخصوص این رقص!
حالا مگه مهمونا می رفتن!منم با این لباسم نشسته بودم منتظر که دیدم مثل اینکه قصد ندارن برن. خودم رفتم تو اتاق و خواهر شوهری اومد کمکم
. لباسمو عوض کردم و شروع کرد گیره های سرمو در اورن.شنیون کار هر چی گیره بود کرده بود تو مغز سرم!!
خلاصه مهمونا رفتن و منم از خستگی داشتم بیهوش می شدم و رفتم دوش گرفتم
چون با این موها و آرایش اصلا نمی تونستم بخوابم.خوابیدیم و صبح ساعت ۸.۳۰ بیدار شدیم رفتیم یه سر به مامان بابام زدیم و برگشتیم خونه که واسه پاتختی همه چیزو مرتب کنیم.
دیگه حوصله آرایشگاه رفتنو نداشتم.انقدر خسته بودم.خودم خودمو آرایش کردمو وموهامو سشوار کشیدم.خواهر شوهر و مادر شوهر زود اومدن و کمکم کردن.مامانم و زن داداشم تو ترافیک گیر افتاده بودن و یکم دیر رسیدن.
بازم بزن برقصو شادی و هدیه ها رو خوندن و تموم!!!
همه رفتن.ما موندیم و یه عالمه کار و خستگی.
۲ روز بعد رفتیم شمال ماه عسل.خیلی خوش گذشت.هوا هم عالی بود.

زندگی ۲ نفره ما شروع شد.

من الان خانم خونه خودمم.
تا حالا شده چیزی رو از ته دل از خدا بخواین و وقتی بهش رسیدین وجود خدا رو با تک تک سلولای بدنتون درک کنید؟
یه اتفاق خیلی خوب.........
بعد از کلی گشتن واسه خونه بالاخره عشقم یه خونه قشنگ تو یه محله ای که قبلا با هم دیده بودیم و خیلی به دل دوتامون نشسته بود پیدا کردیم.
ولی صبح روزی که قرار بود قرار داد ببندن صابخونه زنگ زد و گفت پشیمون شده و می خواد خونه رو به فامیلشون بده.
خیلی دل شکسته شده بودیم.
عشقم دیگه از همه جا بریده بود.منم ناراحت شدم ولی بیشتر از ناراحتی و دل شکستگی عشقم ناراحت بودم.
همش پیش خودم فکر می کردم که چرا تو آخرین لحظه این اتفاق افتاد.
تا اینکه چند 2 روز بعدش صابخونه زنگ زد و گفت دوباره پشیمون شده و می خاد خونه رو به ما بده!
دلیلشو نمی دونستیم ولی هر چی بود ما خوشحال بودیم.چون اون خونه دقیقا مطابق میل هر دوی ما بود.یه خونه 120 متری 2 خوابه نو ساز با یه تراس بزرگ که با عشقم قرار گذاشته بودیم پر گلدونای رنگارنگش کنیم.البته من از عشقم خواستم واسم یه جوجه اردک و یه لاک پشت کوچیک هم بگیره!
می دونستم خدا با ماست و صدای دعاهامونو می شنوه.می دونستم خدا ما رو تو این شرایط تنها نمی زاره.
خدا جون ممنونتم.
الان دقیقا 18 روز به عروسیمون مونده.18 روز دیگه بهترین و مهم ترین اتفاق زندگیم میوفته!

خیلی خوشحالم.
من با مامان و بابام امشب داریم می ریم تهران تا خریدا و کارایی رو که مونده انجام بدیم.
نمی دونم تو این مدت می رسم بیام نت یا نه.
دوست دارم دوباره قبل از عروسی بیام و یه پست دیگه بزارم.
ولی اگه نیومدم بدونید بعد از عروسی با آقا گل عزیزم میام و 2 تایی با هم پست می نویسم.
برامون آرزوی خوشبختی کنید!

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود ...
الانم تند تند افتادیم دنبال کارا و مهمتر از همه دنبال خونه که هنوز به جایی نرسیدیم.انگار قحطی خونه اومده
واسه رهن کامل خونه هر جا می ریم می گن رهن کامل نداریم و همه اجاره می خان.
خدا کنه زودتر خونه پیدا بشه چون کم کم داره دیر می شه و هنوز از جهیزیه من سرویس چوب و لوازم بزرگ برقی مونده که اول خونه باید آماده بشه.
هفته پیش رفتیم و کارت عروسی با عشقم انتخاب کردیم که خیلی قشنگه و عکسشو حتما می زارم.
عکاس و فیلمبردار تقریبا قطعی شده.
راستی بالاخره بعد از کلی گشتن آرایشگاهمو انتخاب کردم!! یه بار بزرگی از رو دوشم برداشته شد.واقعا انگار ۹۰٪ کارهام انجام شده! 
جای دوستان خالی یه روز پنجشنبه با خواهر شوهرم رفتیم تا عروس ببینیم.۸ تا عروس اون روز داشتن.
خیلی کیف داشت.
با اینکه آرایشگاه شلوغ پلوقی بود ولی همه انگار کارشون انجام می شد و کسی ناراضی نبود.عروسا رو هم دیدم و خیلی خوشم اومد.آرایشگاه ۴ تا میک آپ آرتیست و ۴ تا شنیون کار داره و از تو آلبوماشون خودمون انتخاب می کنیم که میک آپ آرتیستمون کی باشه.
خلاصه روز شلوغ پلوغی بود.من و خواهر شوهرم بالا مشغول حرف زدن و آمار گرفتن از عروسا بودیم
و عشقم هم پایین پیش ماشین عروسا مشغول آدرس عکاس و فیلمبردار گرفتن بود!
تازه کمک منم می کرد و چند بار زنگ زد بهم گفت میک آپ آرتیست گروه زینب پارسا می گن خوبه!!
البته منم بین زینب و المیرا شک داشتم که دیگه دیدم عشقمم تعریفشو شنیده بود تصمیم گرفتم زینب باشه.
با رنگ کارمم صحبت کردم و گفت چون هنوز موهات از نامزدی مش دارن نمی شه رنگ نسکافه ایش کرد
چون باید دکلره بشن و موهام می سوزه!!پیشنهادش این بود که موهامو قهوه ای شکلاتی کنم و روش های لایت نسکافه ای .این جوری نیاز به دکلره هم نیست.نمی دونم ولی فکر کنم خوب بشه.
الان مهم ترین دغدغه مون پیدا کردن یه خونه نقلی و قشنگه.یعنی می شه خونه پیدا کنیم؟!
خیلی نگرانم.خدا کمکمون کنه.
الان دقیقا ۲ ماه مونده به عروسیم.
هر چی به تاریخ عروسی نزدیکتر می شیم انگار روزا تند تر می گذره و هنوز ما خیلی
از کارامون مونده.
بماند که مهمترین کارو که خرید سرویس طلا و لباس عروس بوده رو انجام دادم.
باورم نمی شه به این زودی و راحتی لباس عروسی که همیشه به فکر مدلش و طرحش و جنس
پارچش و دنبالش و تورشو .... بودم
و همیشه فکر می کردم چقدر طول می کشه به این خوبی
و راحتی انجام شد و تونستم بهترین و قشنگترین لباس عروسی رو بخرم.
خیلی
خوشحالم.قضیه لباس عروس خریدن من هم ماجرایی شد واسه خودش.بعد از گشتن و دیدن لباس
عروسای دوخته شده و دیدن دوختای بد خیاطا تصمیم گرفتم لباس آماده ترکی بخرم که
البته قیمتشون یکم بالا بود ولی به دوخت تمیز و قشنگ بودنشون می ارزه.
موقع پرو لباسم وقتی عشقم منو تو لباس دید انقد خوشحال و ذوق زده شد که وقتی خانم فروشنده ازش پرسید قشنگ شده بود؟عشقم فوری گفت عروس شده!منم کلی خوشحال شدم که انقد از لباسم خوشش اومده و سلیقمون تو انتخاب لباس انقدر شبیه همه!
فروشنده اصرار داشت که تورشو بعدا بخرم و اینکه باید به سلیقه آرایشگاه باشه!
منم به رگ غیرتم بر خورد که یعنی چی؟ عروسیه منه یا آرایشگر؟!
همون موقع تورشو
انتخاب کردم.یه تور حاشیه دار که خیلی به مدل لباسم میاد.
وقتی لباسو تحویل گرفتیم کلی تو دلم برنامه ریزی کرده بودم که تو خونه بپوشمش و
عکس بگیرم و هر روز نگاش کنم ولی فروشنده که دست منو خونده بود گفت تو خونه نمی
پوشیشا!لباس سفیده زودی کثیف می شه.جند بارم تکرار کرد که ورش می داری تو کمد بالا
تا روز عروسی که واست تکراری نشه!!
ما هم خونه که اومدیم واسه بار آخر نگاش کردم و مادرشوهر گفت خیالت راحت ورش می
دارم یه جایی که دست هیشکی(خواهر شوهر!)بهش نرسه.
آخه خواهر شوهری خیلی از لباسم و
تور سرش خوشش اومده بود و تو خونه هم تا بازش کردیم فوری تورشو زد سرشو و خودشو تو
آینه نگاه می کرد!
ناخودآگاه وقتی حرکاتشو می دیدم لبخند می زدم و یاد خودم می افتادم که وقتی زن داداشم لباسشو اورد خونه چقدر دلم می خواست لباس و تاج و تورشو امتحان کنم ولی خودمو گرفتم که نپوشم و جلوی زن داداش نشون ندم چقدر دوست دارم عروس بشم!
خوب همه دخترا دوست دارن عروس بشن.ولی من خیلی مغرور بودم و همیشه می گفتم نمی خام به این زودیا ازدواج کنم!
هنوز آرایشگاهمو انتخاب نکردم.نمی دونم چکار کنم و کجا برم.
چند نفر بهم گفتن گل
سرخ خیلی خوبه.
چلسی هم کارشو دیدم خوشم اومده.نمی دونم.کسی اطلاعات داره راجع به
آرایشگاه خوب؟!
یه چند وقتیه که تو خواب هم ذهنم درگیر چیزای روزمره ست.یه چند وقتیه ذهنم درگیر فکرها و مشغله های شده که برام تازگی داره.یه چند وقتیه که معنی مشکلات زندگی مشترک رو از الان دارم لمس می کنم.
اونموقعی که درباره ی رسمی شدن همه چیز و اطلاع به فامیل و نامزد شدن فکر می کردم و تصمیممو گرفته بودم و اون موقعی که مامانم با من از موقعیتای بهتر باهام حرف می زد و من نگرانی رو تو چشاش دیدم و اون موقعی که خودمو به نفهمی می زدم و به مامانم می گفتم منظورت از موقعیت بهتر چیه؟ خوب می دونستم منظورش چیه.خوب می دونستم چرا انقدر نگران دختر لوس و یکی یکدونشه.
خوب می دونستم به چی داره فکر می کنه و خوب می دونستم که من راه آسونی رو پیش رو ندارم.
خوشبختانه مثل خیلی های دیگه که وقتی عاشق می شن چشم و گوششونو روی واقعیت ها می بندن نبودم و همه چیزو همونجور که بود دیدم و تصمیم گرفتم.
منطق من می گه ما تو این دنیا نیومدیم که عاشق بهترین و پولدارترین و مرفه ترین آدم بشیم.
منطق من می گه قرار نیست تو خونه بشینیم تا زمانی که بهترین موقعیت سراغمون بیاد و عاشقش بشیم.منطق من می گه عشق جیزی نیست که هر زمان که اراده کنیم بوجود بیاد و هر زمان که اراده کنیم از بین بره.
سختی ها همیشه وجود داره ولی چرا سر راه کسایی که انقدر عاشق همدیگن بیشتره؟
نمی دونم.شاید خدا می خاد نهایت عشقشونو به همدیگه امتحان کنه.نمی دونم.شاید...
تا امروز همش نیمه پر لیوان رو از اومدن اینجا و کار اینجا می دید.تا امروز خوشحال از پیشنهاد یه کار با حقوق خوب بود.تا امروز به همه چیز خوشبین بود ولی امروز که با خونوادش در این باره صحبت کرد و اونا هم نظر مخالفشونو گفتن و مامانش ناراحتی خودشو از اینکه پسرش می خاد از پیشش بره نشون داد نظرش عوض شد.همه اون نقشه هایی که واسه زندگی اینجا و اینکه حقوقش جوریه که می تونیم پس انداز کنیم و .....داره از بین می ره.اون روز که با آقاهه در مورد کار صحبت کرده بود انقدر خوشحال بود و منم از اینکه رضایت رو تو لحن صداش می دیدم خیلی خوشحال بودم.مدت ها بود که از اینکه سر کارش انقدر اذیت می شه و حقشو می خورن زجر می کشیدم.مدت ها بود با ترس و لرز ازش درباره سر کارش و روزی که گذشت ازش سوال می پرسیدم.می ترسیدم که بازم گله و شکایت کنه و من که هیچ کاری از دستم بر نمی یومد زجر می کشیدم.چکاری از دستم بر میودم؟غیر از اینکه با بابام در مورد کار تو شهر خودمون و اینکه اگه کار بهتری اینجا باشه ما حاضریم اینجا زندگی کنیم صحبت کردم.و بابام هم یه آشنایی رو معرفی کرد که ار کارش اطمینان داشت.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت.
چرا مامانش باید ناراحتیشو از رفتن پسرش از پیشش اینجوری نشون بده؟یکی نیست بگه با این حقوق کمی که تهران بهش می دن چطور می شه زندگی کرد؟؟یکی نیست بهش بگه اگه صلاح بچه تو می خای هیچ وقت احساساتی با این مسآله برخورد نمی کردی که انقدر تاثیر بذاره روش.
ناراحتم.دلگیرم.نگرانم.بوی خوشی به مشامم نمی یاد.
خدایا دلم گرفته.ترس منو کم کن و صبر منو زیاد کن.نذار هیچ وقت سختی های زندگی انقدر زیاد بشه که یادم بره چقدر عاشقش هستم و دوسش دارم.
بعد از یه غیبت طولانی تنبلی رو کنار گذاشتم!
عید اومد و رفت....با کلی خاطرات خوب.امسال عید واسم یه قشنگی خاصی داشت.
فرق زیادی با سالای قبل داشت.یه فرق خیلی بزرگ و خیلی خوب.
تو همه عکسایی که با جمع خانوادگی عموام و عمه هام گرفتیم کنار من و دست به دست من یکی وجود داره که سالای پیش نبوده.
یکی که خیلی وقت بوده هر دومون در آرزوی این روز بودیم که یه روزی برسه که بتونیم کنار هم وایسیم و به همه نشون بدیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم.
خدا رو شکر می کنم .واسه همه خوبیایی که در حق ما کرده و ازش می خوام همیشه کنارمون باشه و هیچ وقت ما رو تنها نزاره.
خبری جدید اینکه فردا قراره عشقم با یکی تلفنی درباره کار صحبت کنه....یه کار خوب که اگه جور بشه خیلی خوب می شه.
من خیلی چشم امید به این تلفن دوختم.عشقم از محل کارش زیاد راضی نیست.اگه این تلفن فردا خوب پیش بره خیلی عالی می شه.
دعا کنید.خدا کمکمون کن.
خبر دیگه اینکه تاریخ عروسی معلوم شد.۲۱ تیر ماه!
خیلی خوشحالم.خیلی ذوق دارم.یه مقدار از جهیزیه رو عید خریدیم!
عجب کیفی داره این جهیزیه خریدن.مخصوصا اینکه آدم بره بانه و تلویزیون رو با قیمت ۶۰۰ هزار تومن ارزون تر بخره!
ما ۷ سال پیش بانه رفته بودیم و بعد از ۷ سال عید با ۷ خونواده که شامل عموا و عمه ها بودن رفتیم و دیدیم عجب این شهر عوض شده!!
شده بود مثل کیش!مجتمع تجاری های مختلف و رنگارنگ!باورمون نمی شد که این همون شهره!خلاصه عنواع و اقسام وسایل برقی و غیر برقی اونجا ریخته بود.البته یه بدی داشت و این بود که جنسای تقلبی هم اونجا زیاد بود و آدم باید خیلی تو خرید دقت می کرد.تفاوت قیمت جنسای اصلیش هم تو بعضی چیزا خیلی فاحش بود.مثل سرویس چدن دسینی ۲۲ تیکه که من خریدم ار اونجا ۱۷۰ هزار تومن بود ولی تهران من همونو تو بازاز بزرگ ۱۲ تیکه شو دیدم ۲۲۰ هزاز تومن!!
از چیزای بزرگ بیشتر تلویزیون و کولر دو تیکه می خریدن از بانه.
ما یه سری خورده ریزم خریدیمو باربندو پر کردیم به سمت نهران.
تهران هم ۵ روز صبحا می رفتیم بازار بزرگ و بقیه چیزا مثل وسایل آشپزخونه و سرویس چینی و .... رو خریدیم.سرویس آشپزخونم هم چینی و استیله که خیلی هم دوسشون دارم!
از بابت خجالت و اون حرفا هم که تو پست قبلی گفته بودم هم باید بگم آدم با دیدن این همه وسیله و لوازم رنگارنگ خجالت رو به طور کامل می زاره کنار و هر چی دوست داره می گه!بعضی وقتا که زیادی ذوق زده و جوگیر می شدم با کمال پررویی به مامانم می گفتم که راستی مامان فلان چیزو یادمون رفت بخریم و مامانم هم با یه لبخند بهم می گفت اونو هم واست می خرم و من دیگه اونجا یکم خجالت می کشیدم!
هنوز هم که بعضی وقتا یاد وسایلم می یوفتم کلی ذوق زده می شم و دل تو دلم نیست که هر چی زودتر اونا رو تو خونم بچینم.
خونه ی آرزوهام.خونه ی من و عشقم.
کاش فردا حرفای عشفم نتایج خوبی داشته باشه و همه جیز خوب پیش بره و هر چه زودتر خونه بگیریم.
خدا کمکمون کنه....